پرینت

داستان کوتاه «125» نوشتۀ تهمینه مفیدی

نوشته شده توسط تهمینه مفیدی. Posted in ویژنامۀ داستان عید 95

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

شماره 125

آرام جوری که تشک از پس زدن وزن او ورم نکند، سرش را از روی بالش برداشت و لبه تخت نشست. وقتی چشم‌هاش به تاریکی عادت کرد خم شد و از توی کیف‌اش که کنار پاتختی بود دفتر، سیگار، فندک و خودکارش را برداشت. نفسش را حبس کرد. از جایش بلند شد و روی نوک پنجه به سمت تک نور هال رفت. نفسش را بیرون داد و صبر کرد تپش قلبش‌ آرام شود. دفتر، سیگار، فندک و خودکارش را با فاصله یکی یکی روی میز گذاشت.

از سرمای سرامیک‌های کف هال مورمورش شد. دوباره با نفس حبس شده روی پنجه به اتاق برگشت. پیراهن مچاله شده‌اش را از پایین تشک تخت، زیرپای 125 برداشت. پاهاش را از حلقه پیراهن رد کرد و نفسش را آهسته از سوراخ‌های بینی‌اش بیرون داد. کِش پیراهن را زیر سینه‌اش ثابت کرد و بقیه آن را کشید روی پستان‌هایش.

دامن پیراهن را با دو دست بالا گرفت و دوباره رفت روی نوک پنجه و موقع بستن در، نفس حبس شده‌اش را از دهان بیرون داد و روی مبل راحتی زیر تک نور هال چمباتمه زد. سیگار را گوشه لبش گذاشت و فندک زد. دفترش را باز کرد، یک دستش را روی صفحه باز شده گذاشت و با دست دیگرش خودکار را برداشت. سرش را عقب کشید تا دود سیگار توی چشمش نرود و روی خط اول نوشت شماره 125.

 

شماره 125 قد بلند بود و تمام شب توی مهمانی لیوان مشروب‌اش خالی نماند. تا ماشین تلوتلو خوران آمد و او برای آنکه زمین نخورد مجبور شد وزنش را تحمل کند. موقع باز کردن در ماشین سوییچ از دستش افتاد و وقتی خم شد تا سوییچ افتاده در تاریکی را پیدا کند، خودش هم افتاد. سعی کرد  او را از روی زمین بلند کند و نتوانست. بعد کفش‌های پاشنه بلندش را از پایش درآورد، خم شد، سر و شانه‌هایش را تکیه گاه 125 کرد. او را روی صندلی شاگرد نشاند، با پاهای برهنه پشت فرمان نشست و شیشه‌های ماشین را پایین کشید. سرٍ 125 روی تنش افتاده بود و تاب ‌می‌خورد. چندباری خواست با ضربه زدن به صورتش او را به هوش آورد، اما سرش دوباره شُل می‌شد و روی تنش می‌افتاد.

از ماشین پیاده شد، صندوق را بالا زد. بطری بزرگ آب معدنی را پیدا کرد. در شاگرد را باز کرد و 125 را روی صندلی به طرف بیرون چرخاند. در بطری را باز کرد و آب را روی سر و صورتش ریخت. 125 از شوک ،به نفس‌نفس زدن افتاد و بعد سرش را به شکم او چسباند و بلند‌بلند گریه کرد. دختر سر شماره 125 را آنقدر نوازش کرد تا آرام شود. بعد جاهایشان را عوض کردند و نشست پشت فرمان. تمام طول راه چشم از 125 برنداشت..

موهای فر پرپشت‌اش را با کِش رنگی بسته بود. صورت کشیده و استخوانی داشت و به یک نقطه ثابت در روبه‌رو خیره شده بود و انگار به چیز یا چیزهایی فکر می‌کرد که یک‌مرتبه چشم‌هاش تار می‌شدند و بغض راه نفسش را بند می‌آورد و اشک آرام میان ته ریش‌اش راه باز می‌کرد و زیگزاگ می‌شد.

وقتی وارد آسانسور شدند،125  او را توی آینه تماشا کرد. بعد سرش را چرخاند به سمت‌اش و به خودش نزدیکش کرد. روسری‌اش را دور گردنش انداخت و سرش را روی سینه‌ پیراهن خیسش فشار داد.

در را که باز کرد، پیدا کردن کلید روشنایی کار سختی نبود. بیشتر خانه‌هایی که رفته بود، کلید روشنایی‌اشان کنار در ورودی یا پشت آن بود. تنها، خانه شماره 98 بود که هیچ کلید روشنایی نداشت و جای تمام کلید و پریزها با گچ پر شده بود.  

شماره 125 را روی مبل راحتی نشاند. دکمه‌های پیراهن‌اش را باز کرد. آشپزخانه را پیدا کرد. توی کابینت‌ها دنبال قهوه گشت. از اینجا به بعد اتفاقات قابل پیش بینی بود. شماره 27، 99، 105 و 67 را تقریبا در  وضعیتی بدتر از این به خانه رسانده بود. می‌دانست قسمت سخت ماجرا گذشته و توی خانه همه چیز قابل کنترل و امن است و می‌تواند با یک قهوه اوضاع را رو‌به‌راه کند. 125 از توی هال جمله‌های کِش‌دار نامفهومی می‌گفت و او بدون اینکه متوجه شود چه می‌گوید بلند جواب می داد: "باشه، باشه الان میام."

سینی را از پشت شیر ظرف شویی برداشت و روی میز آشپزخانه گذاشت. از توی آبچکان ماگ بزرگی برداشت و با سینی وارد هال شد. 125 که به نقطه‌ای در روبه‌رو خیره شده بود با شنیدن صدای پای او سرش را چرخاند و گفت:«می‌شه بیای پیشم بشینی؟» کنار 125 نشست و سینی را روی میز شیشه‌ای روبه‌روی کاناپه گذاشت. ماگ داغ را از روی سینی برداشت و به طرفش گرفت. مثل بچه‌های مطیع قهوه را یک نفس سَر کشید. بعد نگاهش روی ردیف‌ قاب عکس‌های روبه‌روی کاناپه ثابت ماند و دوباره شروع کرد به گریه کردن. دختر به سمت شماره 125 رفت و او را بغل کرد. گوشه مبل چهارزانو نشست و یکی از کوسن‌ها را برداشت و بین پاهاش جا داد و سر شماره 125 را روی آن گذاشت. میان هق‌هق‌هایی که زیر و بم می‌شد و جملات بریده بریده و نامفهومی می‌گفت و او موها و پیشانی‌اش را نوازش می‌کرد. گریه‌اش که تمام شد دختر را بغل کرد و گفت:«می‌ترسم! خیلی می‌ترسم.» دختر محکم شانه‌های عضلانی او را به سینه‌اش فشار داد و گفت:«من پیشتم عزیزم. از هیچ‌چی نترس.» و حالا می‌دانست دیگر اوضاع کاملا روبه‌راه است. با گفتن عزیزم‌های پشت سر هم صورت، گردن و پیشانی‌اش  را بوسید. شماره 125 توی چشم‌هاش خیره شد و لب‌های خشک و داغش را که مزه قهوه می‌داد روی لب‌های او فشار داد. با یک حرکت پیراهن 125 را از تنش در آورد. 125  او را به پشت روی مبل خواباند. کِش پیراهن‌اش را پایین کشید و تن داغش را به تنش چسباند. او موهایش را که روی صورتش ریخته بود کنار زد و به ردیفِ عکس‌های روی میز روبه‌روی کاناپه خیره شد که توی تاریکی چیزی از آن پیدا نبود و تا زمانی که شماره 125 زبانش را روی کمرش کشید، هنوز داشت به چهارضلعی‌های سیاه روی میز نگاه می‌کرد.

  از جایش که بلند شد قهوه توی ماگ خشک شده بود. دست 125 دور کمرش پیچید و او را بغل گرفت.  سرش را روی سینه 125 گذاشت و صدای گومب‌گومب قلبش را شنید، بعد سرش را بلند کرد و توی چشم‌هاش خیره شد. حالا چشم‌های قهوه‌ای‌اش هوشیار شده بود و تنها رگه‌های باریکی از سرخی در آن دیده می‌شد.

شماره 125 گفت: «می‌شه نری. می‌شه نری و پیشم بمونی؟!» شماره 14، 29، 76، 55، 83، 18، 44، 32 و 90 هم از او خواسته بودند که پیش‌شان بماند و هیچ‌وقت ترکشان نکند. 125 را بوسید و گفت: «حتما. حتما می‌مونم.» بعد هر دو باهم به اتاق خواب رفتند. شماره 125 از پشت محکم بغلش کرد و پاهاش را دور پاهای او پیچید و قبل از خواب یک بار دیگر مطمئن شد که پیشش خواهد ماند.

دفترش را بست و خاکستر سیگارش را که به انتها رسیده بود کف دستش ریخت و توی سینک آشپزخانه زیر شیر گرفت. ساعت نزدیک پنج بود و هوا داشت روشن می‌شد. نور آبی بیرون از میان کرکره هال روی وسایل خانه راه‌راه شده بود.

به سمت قاب عکس‌های روی میز روبه‌روی کاناپه رفت. 125 با عده‌ای در مهمانی. 125 با یک مرد میانسال ریش بلند کنار برج ایفل. 125 با جیپ سبز و چند پسر دیگر در کویر. چند دقیقه‌ای به همه عکس‌ها نگاه کرد، بعد به طرف کاناپه رفت. سعی کرد جای دقیق نشستن 125 را به خاطر بیاورد و همان جا بنشیند و به همان نقطه خیره شود. در زاویه دید 125 سه قاب عکس بود. از جایش بلند شد.

قاب‌ها را از روی میز برداشت و تماشایشان کرد. اولی عکس همان مرد میانسال ریش بلند کنار برج ایفل بود، تنها کنار رودخانه‌ای در حال ماهیگیری، دومی عکس 125 بود با دختر جوانی که موهای بلندی داشت و لباس فارغ التحصیلی آبی پوشیده بود و سومی عکس زرد و رنگ و رو رفته‌ای بود که در آن زنی داشت به پسربچه چهارپنچ ساله توی بغلش نگاه می‌کرد و پشت میز هفت سین ایستاده بود. عکس را از توی قاب درآورد. خطی معوج از بالای آن شروع شده بود و از میان تصویر پسربچه و زن گذشته بود و تا پایین کِش آمده بود. معلوم بود کسی یک بار آن را از روی عمد پاره کرده و دوباره چسبانده است. پشت عکس نوشته شده بود بهار سال 1368. عکس را لای دفترش گذاشت. سینی را از روی میز برداشت و توی سینک آشپزخانه گذاشت. شیر آب را بست و در چهارچوب اتاق خواب ایستاد و به 125 خیره شد که دمر خوابیده بود و یکی از دست‌هایش از زیر ملحفه بیرون زده بود و متکای کنار دستش را محکم بغل کرده بود. به هال برگشت. مانتو و شال‌اش را از روی صندلی میز ناهارخوری برداشت. توی آینه موهایش را با کلیپس جمع کرد. دستمال مرطوبی از توی کیفش بیرون آورد و سیاهی زیر چشم‌هاش را پاک کرد. پیراهن 125 را از روی کاناپه برداشت و به پشتی صندلی آویزانش کرد. مانتویش را پوشید و شال را روی سرش انداخت. بین آشپزخانه، هال و اتاق خواب مکثی کرد. از آنجایی که ایستاده بود، یک بار دیگر به ردیف عکس‌های روی میز و قابِ خالی نگاه کرد. به چیزی فکر کرد. در کیفش را باز کرد. از میان آن همه باند، مسکن و داروی ضد تهوع و آرام‌بخش، مُسکنی جدا کرد. از توی کابینت کنار ظرف شویی لیوان شیشه‌ای برداشت و آن را پر کرد. از توی یخچال شیشه آب لیمو را پیدا کرد و چند قطره توی لیوان چکاند. مسکن و لیوان آب را روی پاتختی اتاق خواب گذاشت. کفش‌هایش را برداشت. آرام دسته در را پایین کشید. پاهایش را روی پادری گذاشت. در را آهسته بست و کفش‌هایش را پوشید. صدای تق تق کفش‌های پاشنه بلندش توی راهرو پیچید.

تهمینه مفیدی

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی